184.مشهد
بالاخره رسيديم! ٥:٣٠ راه افتاديم ٨:٣٠ رسيديم!!! آميتيس ديگه اواخرش رسما بيچاره م كرد ، خواهر شهناز و دخترش الميرا هم باهامونن ، جامونم كه خوبه همون زائرسراى شركت نفتيم ، ولى خوب خيلىىىىىىىى راه بود:( سعى ميكنم ديگه مسافرت راه دور نرم اونم با ماشين! كه خوب چون هواپيماى داخلى هم سوار نميشم احتمالا هيچ جا نميرم:دى
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


184.مشهد
